130 .
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 15:17
پست قبل رو که نوشتم یادتونه دیگه قراربود ناهار ته چین درس کنم منم تکرار سریالایی ک شب قبل ندیده بودمو نگاه کردمو و مایه ته چینو اماده کردم بعدم دیدم ساعت سه و نیمه گفتم زوده تا همسربیاد رفتم حموم دوش بگیرم که این دوش تا یک ربع به پنج طول کشید موهامو خشک کردم زنگیدم همسر جان من: آقا کجایی حرکت کردی پ...
131 .
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 15:17
فردا همسر صبح زود میره تهران جلسه دارن و آخرشب برمیگرده بلی همسر حدود یکماهو نیمه اداری شده و ماموریت نمیره و من باز هم اینو از حضرت فاطمه و حدیث کسا دارم کسی از فامیلو نگفتیم فقط خانواده هامون درجریانن آخه شرایط کاریه دیگه باز یهو دیدی ورق برگشت و همون قسمت قبلی رفت اونجوری دیگه حوصله حرف و پرسش مر...
129 .
-
تاریخ: 1396/7/13 ساعت: 20:14
سلام سلام سلام ما دوشنبه شب بعد مراسم مادرشوهر اینا برگشتیم خونمون تو این چهار روز فکر کنم شونصد و شصت بار یا بیشتر حرف نینی زدن منم فقط گوش میدم لبخند میزنم گاهی هم ان شالله و هرچی خدا بخواد میگم زندایی همسر ک دوقلوی دختر داره میگه نذرکردم شمام دوقلو بیارین :))) منم گفتم پس قربون دستت زندایی جان بگ...
127 .
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 5:18
سکه های تزیین شده عید غدیرمون کیک تولد خودم پز کادوی تولدم دوتا النگوهای باریکم دست همسرجان درد نکنه دسته گل تولدم دوختـ ه شده به: اولین هآمون, اولین عید تولدم خونه خودمون عـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶|
128 .
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 5:18
الان ساعت 00:07 ست همسر دیگه چشاش قرمزه قرمز شده بود گفتم تو بخواب ولی گفتم تو هال بخوابه تهنا نباشم میخواستم ظرفارو بشورم که با هربار نگاه کردنش از اشپزخونه دلگرمی میگیرم و کارامو زودتر انجام میدم ظرفارو شستم و منتظرم کار لباسشویی تموم شه و لباسارو پهن کنم زباله هارو هم جمع و جور کردم که چندروز نیس...
126 .
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:04
سلام سلام سلام وای چقد غیبتم طولانی شد ولی هر روز وبلاگ های بروز رو چک میکردم همش میگم هر روز وبلاگو آپ کنم و روزانه نویسی داشته باشم ولی اینقد تو خونه واسه خودم الکی الکی کار و سرگرمی درس میکنم که یادم میره عید غدیر نزززززدیکه هورا عید همسر جان جانانم و مادرشوهرم و خاله های همسر و و و خولاصه که ازط...
125 .
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:44
ممنون که به غرغرهای پست قبل گوش دادین و با حرفاتون آرومم کردین از مراسم مولودی خونیم نگفتم براتون همه چی عالی و بی نقص بود دست مامانو و خاله جونیام درد نکنه سه شنبه مراسم داشتم خب دوشنبه صبح با دوست هم دانشگاهیم که همون شهر ساکنه رفتم خرید میوه و سبزی و اینطورچیزا ظهر رسیدم خونه وسایلمو جابجا کردم
123 .
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 12:48
خیلی وقته ننوشتم حدود یکماه چقدر زود گذشت این روزا همسر اول هفته میره سرکار و آخرهفته میاد بخاطر پروژه و سایتای جدید در نبودش من دچار هزار جور امراض ناشناخته میشم و همه الکیه الکیه یه روز حس میکنم ضربان قلبم تندتر از معمول میزنه یا مثلا سرم گیج و منگه خلاصه که هی با این حسای مزخرف مبارزه میکنم تا ب
124 .
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 12:48
مشغول آماده کردن شام بودم و تو دلم آشوب بود و ذهنم حسابی سرگرم فکر و خیال صدای اذون رو که شنیدم ناخودآگاه با همون سیب زمینی نصفه پوست گرفته کشیده شدم سمت پنجره اشکام بود که سرازیر شدن اشک و اشک و اشک دیگه به هق هق افتاده بودم دوس داشتم همون کنج گوشه مطبخ بشینم به این اشک ریختنا ادامه بدم از بعدظهری
122 .
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:39
سه شنبه غروب ساعت هفت و نیم همسرجان زنگ زد که خانم امروز چندمه منم گفتم چطور؟سی اُم هس ای وای خانم جان پس بلیط من واسه سی و یکمه مگه داریم از همسرجان من کم حواستر؟؟؟؟مگه داریمممممم عصبااااانی شدما یعنی ادم ساعت ده پرواز داشته باشه بعد دوساعت مونده بلیطشو نگاه بندازه (بلیطو اداره براشون میگیره) الان
112 .
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
عــآشقانه هـآی یک نوعـروستـو دادی بـِـهــِم آرامـــشُ امرووووز جهااااز برووووونه لی لی لی لی لی ^_^ دوختـ ه شده به: اخرین روزهای دوران عقد عـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶|
114 .
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
غروب رفتم پاکسازی صورت :) یخچال و لباسشویی مون هم ازطرف نمایندگی اومدن نصب کردن واسه دو تا اتاق خوابا هم موکت گرفتیم یاسی رنگ :) همسرک گوناهیه منم دو روزه که سرما خورده ایشالا زودتر خوب شه یه کار مهم دیگم انجام دادیم بهههههههله لباس عروسمو انتخاب کردم ازین مدل یقه دلبریا خاستم استین دار بگیرم که و
115 .
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
روز عروسیییییمون صبح ساعت 9 باید ارایشگاه باشم دعام کنین خیلی دوستون دارم از دانشگاه تا عروسی همرام بودین الهی الهی که به همه آرزوهاتون برسین دوختـ ه شده به: عروسیمونعـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۶|
116 . اولین پست از خونه خوده خودمون
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
یه عالمه تعریفی دارم و عکس دیروز خاستم پست بذارم هرکار کردم لپتاپ همسر کانکت نشد لپتاپمو گذاشتم واسه داداشم همچین خواهر نمونه و فداکاری هستم بنده الانم با لپتاپ همسر غریبم بشینه برنامه هاشو برام ردیف کنه مثه قبل فعال میشم آخر هفته مهمونای عزیزی دارم بلللله بابا مامان و داداشمن دلم حسااااابی تنگ شده
118 . یکماه گذشت
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
دقیقا یکماه ازون پستی که اومدم گذاشتم که فردا عروسیمه گذشت اونشب من خونه مادرشوهر خوابیدم چون صبح باید میرفتم آرایشگاه شهرآقایی شب که همسری از خستگی بیهوش شد تا چشاش گرم میشد صداش میزدم که ای وای فردا راستی راستی عروسیه ها باز دوباره میگفتم اگه فردا قشنگ نشم چی اینقد غرق تو این افکار و ذهنیاتم بودم
119 .
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
سلام سلام سلام خب تا اینجا نوشته بودم که همسر اومده بود ارایشگاه دنبالم بعد اینکه سوار ماشین شدیم و فیلمبردار یکم فیلم گرفت ازمون، راهیه باغ شدیم باغ به نسبت شلوغ بود حدود چهار پنج تا عروس داماد بودن همسری ِ منم حساس دیگه فقط اون قسمتایی از باغ که خلوت بود رفتیم عکس گرفتیم باز دوباره من شنل میذاشتم
الوعده وفا :)
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
چند تا عکس از قبل چیدمان وسایل و اون قلب بنفشه همسر جانه که از ماموریت اومده بود خسته و کوفته وسط وسایل خوابیده بود :) منو مامان و خالم هم تو آشپزخونه کابینتارو مرتب میکردیم در ورودی که سمت راست سرویس بهداشتیه من کنار میز عسلی ایستاده بودم که از در ورودی از روبروم عکس گرفتم تصورکردین :) این
121 .
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:46
جمعه بابا اینا منو آوردن خونه خودم که هم سری به خونه زده باشم همم شنبه منو بذارن خونه مادرشوهر که تا اومدن همسر پیش اونا باشم ینی واقعا دیگه منو کلافه کرده بودن هر یه روز در میون زنگ میزدن جویای احوالم میشدن و که اینجا نمیای بمونی دلمون تنگ شده برات حالا که همسر ماموریته حداقل تو بیا جای اوشونم واس