
از مراسم مولودی خونیم نگفتم براتون
همه چی عالی و بی نقص بود دست مامانو و خاله جونیام درد نکنه
سه شنبه مراسم داشتم خب 
دوشنبه صبح با دوست هم دانشگاهیم که همون شهر ساکنه رفتم خرید میوه و سبزی و اینطورچیزا
ظهر رسیدم خونه وسایلمو جابجا کردم و همسایه روبروییمون اومد در زد گفت بیا سبزی خوردناتو باهم پاک کنیم
گفت تو بیا خونمون که اگه من بیام نینیم خونتو بهم میریزه
دیگه منم ناهارمو خوردم و دوش گرفتم و غروب رفتم خونه همسایمون با هم سبزی پاک کردیم
آخرای سبزی بود که مامانم به گوشیم زنگ زد که چرا آیفونو برنمیداری ما پشت در خونتونیم
ذوقولی گفتم عه شما رسیدین درُ باز کرد همسایه و منم سبد سبزی بغل رفتم خونمون
مامان و خاله جانمو داداشیم ُ پسرخالم
ووووی چقد کیف داد اونشب :) جمع کلا زنونه ^_^
خالم بسته های شکلات و آجیلمو پاپیون سبز میبست منم مشغول کیک درست کردن بودم
مامانه طفلی هم تا میخواست کمک کنه میگفتیم نه دراز بکش استراحت کن یه وقت فشارت بالا نره
تا ساعت 3 صبح بیدار بودیم تا صدای خندمون بلندتر از معمول میشد
میگفتم وای هیس ما جزو واحدهای کم سرُصداییم آبرومون رفت خخخ خالم بازومو نیشگون میگرفت
میگفت تو ک خودت از ما بلندتر میخندی ببین کی داره به کی میگه ها
مامان دستگاه فشار سنجشو اورده بود تا میخواست فشار بگیره همه جلوش ردیف میشدیم
که فشار ما رو هم بگیره اونشب فشار مامان و خالم یه خرده بالاتر بود
هی سر شام آب نارنج میخوردن سیر میخوردن خیار میخوردن
میگم نخورین بابا الان فشارتون میفته باید اب قند بیارم براتون
باز همه میزدیم زیر خنده داداشیمم میگفت الان از هیجان و خنده فشارتون بالاتر میره
صبح هم جاروبرقی و چیدن میوه ها و شیرینی و بقیه چیزا
تا ظهر هم که مادرشوهر و خاله اومدن واسه درس کردن آش کشک
از ساعت چهار هم یواش یواش بقیه مهمونام اومدن و دوتا دیگه خاله هامم اومدن ^_^
دوستم،همسایه هام،زندایی ها،خاله های همسر و خانم مُلا
اگه بگم از اولی که مراسم با صلوات شرو شد تا آخرش که دعای توسل خوندن من بغض داشتم دروغ نگفتم
تا میخواست این بغضه تبدیل به اشک شه هی صدام میزدن که فلان وسیلت کجاس
و یا اینکه باید مشغول پذیرایی میشدم همراه خالم
خداروشکر بچه های خواهرشوهرام هم همکاری لازمو کردنو شلوغ نکردن
البته جز اون لحظه ای که دختر خواهرشوهر دمپایی ِ آشپزخونه رو پوشیده بود و داخل هال راه میرفت 
منم به زور دمپایی رو از پاش کشیدم بیرون و یه چشم غره حسابی رفتم بهش ( دوسالشه )
خو چیکا کنم من هیچوقت دمپایی اشپزخونه رو داخل هال نمیپوشم میگم شایدی چرب باشه
اونشب هم مامانو خاله هام پیشم موندن فردا بعد ناهار رفتن
همسر تماس گرفت هر چی گفت باشین تا من شب میرسم دیگه گفتن دیر میشه و رفتن
ایشالا این سعادت نصیبم شه که هر سال خونم رو متبرک به مراسم خانم حضرت معصومه کنم
بعد رفتن مامان اینام میوه هایی که اضافه اومده بود رو لواشک درست کردم وای که چقد خوشمزه شده بود
یکهفته ای که خونه مامان هستم سه بار مادرشوهر،یکبار خاله،یکبارم خواهرشوهر 2 زنگ زدن خبرمو گرفتن
همشم میگن بیا اینجا ، نمیای ، کی میای و هربار جواب من میام ایشالاست 
تماس که تموم میشه میگم ایششش نمیذارن ادم به تنش بشینه و که چی هی بیا بیا
مامانمم با تعجب نگام میکنه میگه حقته اصلا خبرتو نگیرن
خبر نگیرن میگی شوهرم که نیست منم یادشون رفته خبر هم میگیرن که اینجوری میگی 
و در آخر اینکه غرغروی کی بودم من 
عـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶|
121 ....ما را در سایت 121 . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154