143 .

خرید بک لینک
سلام مهربونا

تو پست قبل گفتم که میخوایم بریم مراسم سرتراشون :) خوب بود جالب بود همسر منم ساقدوش خخخخ

ینی بگم در حد جرُ واجر رفتن رقصیدن خونواده داماد

برگشتنی هم مادر داماد اصرار کرد که دوباره واسه شام بیایم(خونشون دیوار به دیوار خونه مادرشوهره)

رفتیم خونه نماز خوندیم و یکم استراحت دوباره منو همسر و مادرشوهر رفتیم

عروسا و خواهراشم اومده بودن ماشالا هفت تا خواهرن باخودش میشن هشت تا

عروس همش میخندید و خوشحال بود درس برعکس من که همش دلهره فردای عروسی رو داشتم

باز بعد شام بزن و برقص دیدم نه بابا تموم نمیشه دیگه به همسر زنگ زدم ساعت 11 خدافظی کردیم

تموم لباس همسر خیسِ عرق شده بود بهش میگم چرا اینشکلی شدی

میگه خانم جان نمیدونی از دم پیر و جوون رو بلند کردم آوردم وسط واسه رقص

شوهر مجلس گرم کن داشتم و خبر نداشتم

روز عروسی هم شیک و پیک کردیم و پیش بسوی تالار با عروس عموی همسر یکم وسط قر دادیم

ماشالا چه بارونی هم میومد اونشب

بعدعروس کشون هم تا اومدیم خونه ساعت یک و نیم بود دیگه خسته و هلاک شده بودیم

اونشب هم خونه مادرشوهر خوابیدیم یکشنبه که همسر از سرکار اومد برگشتیم خونمون

همسراز سرکار اومد گفتش واسه تحویل چندتا سایت باید تهران برم منم گفتم همرات میام

از طرف اداره براش هتل گرفته بودن حالا میگه از صبح تا غروب تنها حوصلت سرمیره بیای چیکا

دیگه به تفاهم رسیده بودیم که منم همراش برم زنگ زدن بهش که کنسل شده

حالا از یه قراری هفته بعد بره که من میخوام برم شهرمون پیش بابا مامانم این دو سه روزی رو

بعد باخیال راحت و آسوده شاممون رو خوردیم و منم لباسارو ریختم لباسشویی

قبل اینکه همسراز سرکاربیادمنو خواهرشوهر داشتیم برنامه میریختیم که واسه ولادت حضرت زینب بیان خونمون

برادرشوهرم دانشجوی پرستاریه بعد یکماهو نیم امتحاناش که تموم شده اومده خونه

گفتیم هم تولدش که گذشته رو جشن بگیریم همم دورهم باشیم شام

دیگه تا تهران رفتن همسر کنسل شد به خواهرشوهرم زنگ زدم و قراره فرداشبو اوکی کردم

صبح که همسر رفت سرکار دیگه نخوابیدم برنجو خیس کردم و یخ مرغا گذاشتم باز شه

خونه رو مرتب کردم و صبحانمو خوردم بعدم مرغارو سرخ کردم و سشو آماده کردم

سالاد درس کردم،میوه هارو شستم دیگه تا ساعت سه کارام تموم شده بود

غروب هم خاله مهربونه اومد و برنجو برام درست کرد اخه بنده تبحر زیادی در شل کردن برنج دارم

ساعت 7 نیم اینا بودکه خواهرشوهرا و مادرشوهرم اومدن وخونه شلوغ شد

چای و شیرینی اوردم بعدم شام خوردیم جای دوستای گلم خالی

بعد شام هم تولدبازی و کیک

واااای همش امیرعلی خواهرزاده همسر میومد شمع هارو فوت میکرد

پابلندی میکرد و دقیقا موقع گرفتن عکس میومد فوت میکرد

اینم ماجراهای این چند وقت

121 ....

ما را در سایت 121 . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 21:42

صفحه بندی