
صدای اذون رو که شنیدم ناخودآگاه با همون سیب زمینی نصفه پوست گرفته کشیده شدم سمت پنجره
اشکام بود که سرازیر شدن اشک و اشک و اشک دیگه به هق هق افتاده بودم
دوس داشتم همون کنج گوشه مطبخ بشینم به این اشک ریختنا ادامه بدم
از بعدظهری که گفته بود میخوادبره ماموریت نمیدونم چندمین بار بود که اشکام سرازیر میشدن
منی که واسه هر اتفاق هزار تا دلیل میاوردم که حتما خدا نخواسته مصلحت بوده وازین حرفا دیگه کم آورده بودم
تا رفتم به نبود هفته ایش عادت کنم و کنار بیام باز شد ازین ماموریت طولانیا
چمدونشو از داخل کمددیواری اوردم بیرون یه جوری پرتش کردم رو سرامیک که خوبه ترک نگرفت
همسر با چشمای گشادشده از تعجب از آشپزخونه اومد بیرون که صدای چی بوده
با صدای بلند میگفتم هی ساک ببند هی چمدون ببند هی ساک هی چمدون 
بغلم کرد بغل محکم ولی من که آروم نمیشدم
خب چیکار کنم به این ماموریتا به این نبودناش عادت نمیکنم کار هم که نیست نیست
فقط اینکه نمیبخشم کسایی رو که بدون هیچ سواد و مدرکی به صرف داشتن پارتی میرن سرکار
نمیگم خوشبحال زنهایی که صبح بیدار میشن برنامه میریزن ناهار واسه همسرشون چی درس کنن
چون همیشه از گفتن کلمه خوشبحال بدم میومده و میاد
ولی میگم تو رو خدا خانمای خونه دار واسه منم دعا کنین که شرایط کاری شوهرجانم بهتر شه
منم تجربه کنم این روزایی که شما دارینو
نمیدونم والا شاید این مشکلی که ما داریم در قیاس با خیلی مسائل دیگه اصلا مشکل بحساب نیاد
ولی واقعا تحملش و صبوریش از توان من خارجه
خدایا خودت کمکمون باش جز تو پناهی نداریم
خدایاجونممممم ینی مصلحت این دور بودنای ما چیه
نه پست مدیریتی ازت میخوایم نه حقوق آنچنانی همینکه شبا خونه باشه ماموریت نره خواسته نامعقولیه
پستم سراسر انرجی منفی شد معذرت
نوشتم تا سبک شم چاره ای نبود 
شمایی که این پستو خوندی برامون میشه دعا کنی 
همسرجانم سرکار
خدا همراه تموم نان آورای خانواده که واسه رزق حلال زحمت میکشن

عـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶|
121 ....ما را در سایت 121 . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145