دقیقا یکماه ازون پستی که اومدم گذاشتم که فردا عروسیمه گذشت
اونشب من خونه مادرشوهر خوابیدم چون صبح باید میرفتم آرایشگاه شهرآقایی
شب که همسری از خستگی بیهوش شد تا چشاش گرم میشد صداش میزدم
که ای وای فردا راستی راستی عروسیه ها
باز دوباره میگفتم اگه فردا قشنگ نشم چی
اینقد غرق تو این افکار و ذهنیاتم بودم ک متوجه نشدم کی خوابم برد
صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدمو رفتم حموم
مادرشوهر و خاله مهربونه میگفتن دیرتر حموم برو که از حموم خاستی بیای
برات اسفند دود کنیم و ازین جور برنامه ها
منم گفتم نه ای وای صبح زودتر باید کارامو بکنم برم آرایشگاه
قبل آرایشگاهمم باید یه سر میرفتم مزون که سبد گیفتامو انتخاب کنم
دیگه 6 نیم رفتم حموم ^_^
یکساعت بعدش همسر اومد صدام کرد که یه وقت ضعف نکنی سر صبح بدون صبحانه رفتی
خلاصه زودتر اومدم بیرونُ یه چای شیرینی خوردم
بعدشم ساکمو بستم خخخ اره ساک
واسه آرایشگاه یه ساک کوچیک همرام بردم کاملا مجهزه مجهز
از موز و رانی بگیر تا مسواک و عطر و ناخنگیر و حتی نخ سوزن
اینارو از انجمن نوعروس یاد گرفته بودم :) حاصل تجربیات عروسای دیگ بود
چای که خوردم یک ربع به نه بود حالا من باید 9 آرایشگاه میبودم
که خاهرشوهر 1 و خاله مهربونه سر رسیدن(همراه شوهرخاله رفته بودن میدون بار واسه میوه تالار)
بعد گفتن عه تو حموم رفتی ما نگفتیم دیرتر برو اسفند بیاریم برات
دیگه یکبار دیگه به شکل صوری من داخل حموم شدم و روسری و چادر سفید روی سرم انداختن
خاله مهربونه اومد داخل حموم دستمو گرفت اورد بیرون
خاهرشوهر 1 فیلمبردار بود،خاهرشوهر2 نقل و شکلات میریخت رو سرم
مادرشوهر اسفند دود میکرد
خاله ها و زنموهای همسرم که ازشب قبل اونجا بودن همه اومدن روبوسی بهم شاباش دادن
چقددددد دوس داشتم اونموقع مامانمم باشه :)
همینطور که دست میزدن کل میکشیدن خاستم از پله ها بیام بالا که وارد هال شم
(حموم داخل حیاط بود اخه)
همسری رو هم صدا زدن اومد حیاط کنار هم ایستادیم ننه جون هم برامون مدح خوند
نمیدونم میدونین مدح چیه یا نه،همین جمله هایی که واسه خوشبختی عروس و داماد میگن که اخرشم صلوات میفرستن
متوجه شدین یا نه خخخ
حالا شد ساعت 9 نیم
دیگ بدیو بدیو با همسر راه افتادیم سمت مزون
یکبار دیگه توصیه های لازمو واسه دسته گلم کردم،سبدمم انتخاب کردم
بعدم پیش بسوی ارایشگاه :)
10 ارایشگاه بودم،گفت وااای چه دیر اومدی اونروز سه تا عروس بودیم
رو موهای عروس اولی داشت رنگ میذاشت دیگ کارش تموم شد اومد سر موهای من
اصلا دوس نداشتم موهامو رنگ بذارم گفت بذار تغییر میکنی دیگ پشیمون شدم
فقط یه درجه از موهای خودم روشنتر گذاشت
یه نیم ساعت گذشت دید رنگ نمیگیره گف برو زیر سشوار بشین
اون دستگاه کلاهک داره سشواره؟خخخ تا حالا رنگ نذاشتم ازین اصطلاحاتشم بیخبرم
منم گفتم حوصلم سر رفت چیکا کنم که گوشیمو دراوردم یه دور حدیث کسا خوندم
چقدددد اروم شدم خیلیِ خیلیِ خیلیا
بعد رنگ موهامو شست،یکی برام ناخنم میذاشت و لاک میزد
یکیم پشتم ایستاده بود و موهامو سشوار میکشید
از سالن عروس هم همش با بیسیم پیج میکردن که عروسارو بفرستین بالا
عروسام هنو اماده نبودن :))
دیگ تند تند کارامو انجام دادن چون من باید ساعت 2 اماده میشدم ولی دوتای دیگ دیرتر میومدن دنبالشون
حاضر ک شدم راهیه طبقه بالا شدم موز جآنمم بردم تا قبل میکاپ نوش جان کنم
موز جآنم که تموم شد میکاپمو شرو کرد
تو گذاشتن لنز دودل بودم گفتم شاید تار ببینم اذیت شم
ولی مریم جون گفتن خیالت راحت تار نمیشه
دیگ خودمو سپردم به مریم جون و نیم ساعته کارش تموم شد
لنز که گذاشت برام ده دقیقه اول یه خرده اشک اومد از چشام بعد دیگ انگار ن انگار
میکاپم که تموم شد یه چند دقیقه بعدترشم از مزون رسیدن لباسمو اوردن
اول رفتم دستشویی بعد لباسمو تنم پوشوندن
لباس به تنم نشسته بود و دوتا عروس دیگ خوششون اومده بود
قبل شینیون باید ناهارمو میخوردم
زنگ زدم همسر که گف گلفروشیه به برادرشوهر سپرده ناهار بگیره بیاره برام
برادرشوهر هم سه پرس غذا اورده بود ینی ارایشگاه ازقبل گفته بود
که یه پرس غذا واسه خودم دوپرسم واسه این شاگرد اینا !!
غذامو خوردم با چه اشتهایی بدون هیچ دلهره ای
خو حسابی گرسنم شده بود
تازه ساعت دو اومد سر وقت شینیونم حالا هی همسرزنگ میزنه ک تموم شدی
پنج مین به پنج مین هم تماس میگرف که اماده شدی
لیدا جون شینیون کارمم میگف وای بچه ها زودباشین دوماد عجله داره
سیدم هس پنجشنبم هس هیچی دیگه عصبانی شه یه وقت دیدی دنبال عروس نیومد
حالا ما واسه عروسمون دوماد از کجا بیاریم
کلی خندم گرفته بود استرسم به کل از بین رفت
واقعا جو سالنشون صمیمی و ارام بخش بود پرانرژی مثبت
ساعت تقریبا 3نیم کارم تموم شد همش تو آینه خودمو نگاه میکردم ذوقی میشدم
شاگرد لیداجون میگف ای جووون چه عروسمون از موهاش خوشش اومده
لیدا و مریم جون باهم جاری بودن یکی میکاپ یکیم شینیونو انجام میداد
دخترِ مریم جون هم 12-13 سالش بود همش میگف خاله چه ناز شدی
دیگه با سالن بالایی ها خدافظی کردم و قرارشد بعد باغ برگردم دوباره
دختره مریم جون هم باهام اومد داخل اسانسور کمکم کرد دامن لباسمو جمع کنم
جوراب شیشه ای بلندمم کمکم کرد پوشیدم کفش عروسمم پا کردم
گل دختر ماهی بود
همسر اومد دنبالم خانم فیلمبردارم سرویسمو اورد گردن انداخت برام
یکمم فیلم گرفت و پیش بسوی آقای همسر
بقیه تو پست بعدی ایشالا همراه با عکس
همسر ماموریته من خونه مامانمم،برادرگرامی هم پسورد لپتاپو عوض کرده حالا یادش نمیاد هرچی میزنه قبول نمیکنه،این شد که نتونستم عکس بذارم اینارو هم با گوشی نوشتم چندین بارم نوشتم و ثبت موقت زدم که یه موقع نوشته هام نپره
ببخشین طولانی شد سعی کردم باجزییات بنویسم یادگاری بمونه
عـآشقانه ای از شنل قـرمـزی |یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶|
121 ....ما را در سایت 121 . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 151